#پونه_(جلد_اول)_پارت_445

مياد جلو و ميگه:

_ نه ممنون همينجا خوبه.مي خوام باهات حرف بزنم.

مي دونم در مورد چي مي خواد حرف بزنه.بازم در مورد کيانه و من. هيچي نمي گم و فقط سرمو تکون ميدم.جلوتر مياد .رو به روم مي ايسته و مي پرسه:

_ پونه!راستشو بهم بگو قضيه چيه؟چرا...

اجازه نميدم ادامه بده و مي پرسم:

_ چرا نامزديمونو به هم زديم؟

سرشو تکون ميده و ميگه:

_ از ديروز تا همين نيم ساعت پيش پا پي کيان شدم که بفهمم جريان چيه ولي جواب درستي بهم نداد.منم اومدم از تو بپرسم.

سرمو ميندازم پايين.چه جوابي بهش بدم.ديگه خسته شدم .اصلا چقدر جواب بدم.چقدر حرفامو تکرار کنم؟!

مياد جلوتر .اونقدر نزديک ميشه که گرماي نفسشو حس مي کنم:

_ پونه!خواهري!بهم بگو.اگه کيان ناراحتت کرده يا چيزي گفته که...

romangram.com | @romangram_com