#پونه_(جلد_اول)_پارت_444


_ جونم خاله!

مي پرسم:

_ شما کاري با من ندارين؟

جواب ميده:

_ نه فدات شم.کاري ندارم.

زير نگاههاي پرسشگر مادر جون و مادرم از خاله خداحافظي مي کنم و گوشي تلفنو ميذارم سر جاش و همون موقع صداي در مياد و من براي فرار از نگاههاي اونا از جام پا ميشم و ميرم بيرون و از حياط ميگذرم و درو باز مي کنم . با باز شدن در کاوه که پشت در وايساده مياد توي حياط و سلام مي کنه:

_ سلام پونه جان.

بدون اينکه ذره اي از حضورش و اون طرز بي اجازه داخل شدنش تعجب کنم نگاش مي کنم و جوابشو ميدم:

_ سلام پسر خاله.

بيا تو.


romangram.com | @romangram_com