#پونه_(جلد_اول)_پارت_441
_ توي هيچي نتونستيم با هم به توافق برسيم.
ميگم و بازومو از دستش مي کشم و ميرم سمت راهرو.به باباجون سلام مي کنم که جوابمو ميده.از کنارش رد ميشم و ميرم توي خونه.از راهرو که رد ميشم و با بي حالي به مادرجون سلام مي کنم که وايساده جلوي در آشپزخونه:
_ سلام مادرجون.
_ عليک سلام.
ميرم سمت اتاقم که صدام ميزنه:
_ پونه مادر!
مي ايستم.مي دونم چي مي خواد بپرسه:
_ راسته تو و کيان نامزديتونو به هم زدين؟
بدون اينکه نگاش کنم سرمو تکون ميدم.ميرم توي اتاقم و درو پشت سرم ميبندم.نمي خوام...نمي خوام با کسي حرف بزنم.تحمل لحناي متعجب و نگاههاي پر از پرسش بهت زده رو ندارم.
فصل چهاردهم
(1)
romangram.com | @romangram_com