#پونه_(جلد_اول)_پارت_427
_ ممنون باباجون.
کتايون و باباجون با هم حرف ميزنن و من و کيان ساکت وايساديم و فقط گوش مبديم اما خيلي طول نمي کشه که نگاه باباجون متوجه کيان ميشه و ازش مي پرسه:
_ ببينم کتايون مي خواد بره دانشگاه سرش شلوغه تو چرا خبري ازت نيست.ما هيچي پونه رو هم نمي خواي ببيني؟
از شنيدن حرف باباجون من هول ميشم و ميبينم که کيان هم دستپاچه ميشه و من و من مي کنه:
_ من...من راستش...
کتايون که با شنيدن اين حرف از باباجون تعجب کرده رو به برادرش ميگه:
_داداش!تو که مي گفتي...
کيان اجازه نميده خواهرش بيشتر حرف بزنه و خطاب بهش ميگه:
_ خب ما ديگه بايد بريم.امروز قراره کتايونو ببرم خريد.خداحافظ
سريع از مغازه ميره بيرون و کتايون با تعجب بيشتري مي پرسه:
_ اين چش شد؟!
romangram.com | @romangram_com