#پونه_(جلد_اول)_پارت_400
اينو بهش گفتم و برگشتم سمت بچه ها و صداشو شنيدم که آهسته گفت:
_ هه.کارم به جايي رسيده که يه بچه نصيحتم مي کنه!
حرفشو شنيدم اما برنگشتم و در همون حال که ميرفتم گفتم:
_ شنيدم چي گفتي!
و بعد خيلي آروم به سمت بقيه که با تعجب وايساده بودن و ما رو تماشا مي کردن رفتم.در حاليکه اين سوال توي ذهنم پيش اومده بود که چرا اون بايد ناراحت باشه؟چرا بايد درد داشته باشه و همه رو توي خودش بريزه؟!
به هر حال اون روز روز خيلي خوبي نشد و وقتي برگشتيم خونه توي راه برگشت هيچ کس حرفي نزد.سر راه بارانو که رسونديم خونه شون.آرمين منو هم رسوند و رفت.تا اون روز که تقريبا يه ماه و نيم از اومدن من به خونه ي پدريم ميگذشت اصلا نديده بودم که آرمين اونطور ناراحت باشه.بعد از اون روز هم چند روزي پيداش نشد و نديدمش.حتي بنيامين هم اونجا نميومد که بفهمم حالش چطوره و چرا نيومده.دلم حسابي براش تنگ شده بود اما هيچ جوره نمي تونستم دلتنگيمو بروز بدم .ولي بالاخره بعد از سه روز پيداش شد.يادمه اون روز خودم درو براش باز کردم که به محض اين که چشمش به من افتاد لبخند زد و سلام کرد.درست مثل همه ي وقتايي که شاد بود:
_ سلام پونه خانوم!
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
_ سلام.
_ سلام.
romangram.com | @romangram_com