#پونه_(جلد_اول)_پارت_348
_ سلام.چيکار مي کني.گوشم کر شد.
مي خنده و ميگه:
_ عليک سلام زن داداش.
ميگه زن داداش و صورتم داغ ميشه و لبخند ميزنم.حرف نميزنم.يعني نمي تونم حرف بزنم.اونم با کاوه و جلوي مادرم.مدت کوتاهي که ميگذره صداي کاوه دوباره از اون ور خط شنيده ميشه:
_ هان؟!چي شدي پس؟کجا رفتي؟حتما باز خجالت آب شد آره؟
نگاه مادرمو روي خودم حس ميکنم و ميگم:
_ ا؟کاوه!
مي خنده و من سريع گوشي رو ميدم دست مامان و مي دوم سمت راهرو از کاوه بيشتر از همه خجالت مي کشم.
صداي خنده ي مادرو ميشنوم و موقع بيرون رفتن از راهرو با مادرجون رو به رو ميشم که از حياط مياد.از کنارش رد ميشم و تندي سلام مي کنم و ميرم توي حياط.يه نفس عميق مي کشم.خيلي عميق.کاوه ي ديوونه.چه کارايي مي کنه.بايد مي دونستم چرا همون ديشب پيام نفرستاده.مي خواست اينطوري تبريک بگه؟از کارش خنده م ميگيره و لبخند ميزنم.
و ميرم که صورتمو بشورم.
romangram.com | @romangram_com