#پونه_(جلد_اول)_پارت_345

_خب...خب...

و دستامو توي هم مي پيچونم.

_ بابات بايد بدونه.من قبلا بهش گفتم که کيان خواستگارته و الانم بايد نتيجه رو بهش بگم که موقع عقد اينجا باشه.چرا نمي خواي بدونه؟

بدون اينکه فکر کنم جواب ميدم:

_ آخه مي ترسم مخالفت کنه.

مادر مي خنده و با لحن مهربوني ميگه:

_ نترس عزيزم.اون حرفي نداره.فقط حرفش اين بود که خودت راضي باشي.

هيچي نميگم.بهونه ي ديگه اي براي اينکه مانع زنگ زدنش بشم ندارم.خيلي آروم ازم مي پسه:

_ ببينم پونه نکنه اونجا بودي چيزي گفته آره؟

سرمو بلند ميکنم و به شدت تکون ميدم:

_ نه نه...

romangram.com | @romangram_com