#پونه_(جلد_اول)_پارت_325
صدا گفت:
_ به لطف احوالپرسياي شما.
و پشت بندش يه نفر از بين ماشينا پيداش شد.يه دختر که اونم مثل امير علي و نويد لباس پوشيده بود.در حاليکه يه استکان چاي دستش بود به سمتمون اومد.
.با تحسين بهش خيره شدم.دختر ترکه اي خوش اندامي بود که لبخند قشنگي روي لباي گوشتالود و پر صورتي رنگش نشسته بود.بي شباهت به امير علي نبود.همون صورت کشيده و چشماي سياه مورب و ابروهاي مشکي با موهاي صاف و سياهي که از زير روسري قهوه اي رنگش ريخته بودن روي پيشوني صاف و بلندش.تنها فرقش با امير علي خال سياهي بود که گوشه ي راست لبش قرار داشت.من که دختر بودم با ديدنش شيفته ش شدم.مخصوصا از حرکات نرم و طرز راه رفتنش خيلي خوشم اومد خدا مي دونست پسرا در برابرش چه عکس العملي نشون مي دادن! در حاليکه جلو ميومد سلام کرد:
_ سلام.
و وقتي بهمون نزديک شد بعد از احوالپرسي گرمي که با آرمين و بنيامين کرد .رو کرد به باران و در حاليکه دستشو به سمتش دراز مي کرد گفت:
_ تو چطوري باران جون؟خوبي؟
باران باهاش دست داد و خيلي سرد جواب داد:
_ ممنون.
منظورشو از اين همه سردي نفهميدم.
بعد مژده رو کرد به من و از پسرا پرسيد:
romangram.com | @romangram_com