#پونه_(جلد_اول)_پارت_324


امير علي خنديد و گفت:

_ تو که بهتر مي دوني رييس اول و آخر اينجا مژده ست.پس هيچي نگو که يه وقت ديدي...

_ يه وقت ديدي مژده خانوم پيداش شد و همچين درسته قورتت داد...

اينو نويد در ادامه ي حرف برادرش گفت و هر چهار تا پسر خنديدن و يهو صدايي از بين ماشينا بلند شد و پرسيد:

_ چه خبره اونجا؟!شماها دارين به چي مي خندين؟

نويد در حاليکه مي خنديد و سعي مي کرد آرمينو پشت خودش قايم کنه گفت:

_ اوه اوه يا حضرت خضر آرمين قايم شو که نبيندت...

_بي خود قايمش نکنين.من دارم ميبينمش...

بازم اون صدا بود.يه صداي دخترونه که تن قشنگي داشت.آرمين در حاليکه مي خنديد گفت:

_ سلام مژده خانوم!حال شما خوبه؟


romangram.com | @romangram_com