#پونه_(جلد_اول)_پارت_310
با اين حرفش بقيه مي خندن و خاله سعي ميکنه جلوي خنده شو بگيره و نميتونه :
_ وا!باباجون؟!
و همون موقع است که چشمش به من ميفته که هنوز وايسادم:
_ پونه جون؟!خاله؟!تو چرا هنوز اونجا وايسادي؟بيا بشين قربونت برم.
سر جام غلت ميزنم.چشمامو ميبندم و سعي ميکنم بخوابم.اما نمي تونم.مدام ذهنم ميره سمت شبي که گذشت.بالاخره قرار شده بود من و کيان خودمون در مورد تاريخ عقد و عروسيمون تصميم بگيريم و کيان خواسته بود يه روز دو نفري بشينيم و در اين مورد صحبت کنيم.موهامو از روي صورتم کنار ميزنم.چشمامو باز ميکنم و به پنجره خيره ميشم.بدجوري بين آرمين و کيان گير کردم. نامزد کيانم اما تمام مدت دارم به آرمين فکر ميکنم.عذاب وجدان بدجوري داره اذيتم مي کنه.احساس ميکنم دارم به کيان خيانت ميکنم.دارم يه گناه بزرگ مرتکب ميشم.و اين احساس لعنتي لحظه به لحظه قويتر ميشه.هر بار که به ياد آرمين مي افتم بيشتر ميشه و هر قدر سعي ميکنم ياد اونو براي لحظه اي از ذهنم بيرون کنم يا اين عذاب وجدانو از خودم دور کنم موفق نميشم و شکست مي خورم..هر دو با همن و دست از سرم بر نمي دارن.بازم غلت ميزنم و از اين پهلو به اون پهلو ميشم تا فکراي آزار دهنده رو از سرم بيرون کنم.چشمامو ميبندم و دستمو زير سرم ميذارم که بخوابم اما روشنايي صفحه ي گوشيم توجهمو به خودش جلب مي کنه.برش مي دارم و نگاش ميکنم.برام پيام اومده!از آرمينه!بازش ميکنم.يه پيام عاشقانه ست.اخمام ميره توي هم و سريع ازش ميگذرم.پتو رو تا زير گلوم بالا مي کشم.نمي خوام جوابشو بدم.يه پيام ديگه ازش ميرسه.کلافه بازش ميکنم:
_ سلام.خوابي؟
نگاهي به مادرم ميندازم که با فاصله ازم خوابيده.خوش به حالش چه آروم خوابيده!بهش پشت ميکنم و با ترديد دکمه ها رو فشار ميدم:
_ نه...بيدارم...
چند دقيقه نميگذره که يه پيام ديگه ازش ميرسه:
_ خوبي؟
romangram.com | @romangram_com