#پونه_(جلد_اول)_پارت_308


دستشو جلو مياره و مي پرسه:

_ پس بريم تو؟

حرف نميزنم.فقط به دستش و انگشتاي خوش تراش مردونه ش نگاه ميکنم.اين دستا قراره همه جا ازم محافظت کنن.اين دستا...براي چند دقيقه آرمينو فراموش ميکنم.دستمو توي دست کيان ميذارم که اروم فشارش ميده:

_ گرفتن دستت چه حس خوبي بهم ميده!

نمي دونم چي بگم.بلند نيستم جوابشو بدم.اون عاشقه...ولي من احساسم نسبت بهش فقط يه دوست داشتن ساده ست...چيزي هم ندارم که بگم.واسه همين سکوت ميکنم و همراهش بر مي گردم توي خونه.با هم از راهرو رد ميشيم و به هال که قدم ميذاريم کيان دستمو ول مي کنه و خاله که قبل از همه متوجه ورود ما شده رو بهمون ميگه:

_ بياين بچه ها!بياين که داريم در مورد تاريخ عقد و عروسيتون حرف ميزنيم.

کيان متعجب در حاليکه ميره بشينه مي پرسه:

_ مگه...به توافق نرسيدين؟!

خاله در جوابش ميگه:

_ چرا مامان به توافق رسيديم .منتها من پيشنهاد کردم که هم عقد و هم عروسي رو يه دفه اي بگيريم ولي خاله ت ميگه نه.


romangram.com | @romangram_com