#پونه_(جلد_اول)_پارت_290


_ دوستت دارم پونه.دوستت دارم و دلم نمي خواد به هيچ کس ديگه اي جز من فکر کني.اين منظورمه..ميفهمي؟

وقتي داره اين جمله ها رو به زبون مياره لحنش عصبيه و صداش ميلرزه و دل منو هم با حرفاش بيشتر ميلرزونه و نفسمو بند مياره.نمي تونم چيزي بگم .چون قدرت حرف زدن ازم گرفته شده.احساس ميکنم تموم تنم داره آتيش ميگيره و هواي اتاق براي نفس کشيدنم کمه.پا ميشم که پنجره رو وا کنم و ميشنوم که صدام ميزنه:

_ پونه!

دستم به دستگيره ي پنجره مي مونه و بريده بريده ميگم:

_ خواهش...خواهش ميکنم آرمين...هيچي نگو...هيچي...

بعد تماسو قطع ميکنم و سريع پنجره رو تا آخر باز ميکنم که باد گرم به صورتم مي خوره.براي اينکه آروم بشم چشمامو ميبندم.ولي آروم که نميشم هيچي آشفته تر هم ميشم. چون بيشتر ياد آرمين مي افتم.پنجره رو بي نتيجه مي بندم و دستمو به سکوش تکيه ميدم و به مغزم فشار ميارم تا حرفاي آرمينو ناديده بگيرم و بهش فکر نکنم و به خودم ميگم.

پونه!پونه!پونه!خواهش ميکنم فکرشو از سرت بيرون کن.خواهش ميکنم.تو قراره با پسر خاله ت ازدواج کني.بايد به اون...فقط به اون فکر کني.

با شنيدن صداي زنگ پيام گوشيم به خودم ميام . به صفحه ش نگاه ميکنم و دکمه شو ميزنم:

_ چرا قطع کردي؟!

انگشتمو روي دکمه ها ميکشم که جوابشو بدم اما جلوي خودمو ميگيرم:


romangram.com | @romangram_com