#پونه_(جلد_اول)_پارت_275

آرمين به صندليش تکيه داد و گفت:

_ چرا؟!

_ از اونجا اصلا خوشم نمياد.هيچ خوش نميگذره.بين اون همه آهن پاره و توي اون زمين بزرگ خالي...

آرمين صندليشو تکون تکون داد و گفت:

_ اتفاقا خيلي هم خوش ميگذره.مي دوني چند وقته اونجا نرفتيم؟

باران اخم کرد و گفت:

_ من که اصلا خوشم نمياد.

آرمين شونه اي بالا انداخت و گفت:

_ خب مي توني نياي.

بعد رو کرد به من و پرسيد:

_ پونه خانوم جايزه چي مي خواي؟

romangram.com | @romangram_com