#پونه_(جلد_اول)_پارت_274
باران و بنيامين با هم اه بلندي گفتن و آرمين گفت:
_من...
اما يه لحظه مکثي کرد.به من نگاه کرد وبا لبخند هميشگيش گفت:
_و پونه خانوم برنده شديم.
از اينکه اسم منو هم گفته بود با ذوق و شوق نگاش کردم. باران چوباي جلوي خودشو جمع کرد و توي ظرف انداخت و پرسيد:
_حالا چه جايزه اي مي خواين؟
آرمين فکري کرد و جواب داد:
_ خب من ميگم فردا که جمعه ست با هم بريم پيش امير علي و نويد.
باران با شنيدن اين حرف اعتراض کرد:
_اه...نه آرمين اونجا نه.
romangram.com | @romangram_com