#پونه_(جلد_اول)_پارت_236
در مقابلش سکوت ميکنم که نفس عميقي مي کشه و ميگه:
_ هميشه آرزوي يه چنين اتفاقي رو داشتم.مي دوني براي چي؟
حرفي نميزنم و فقط نگاش ميکنم:
_ که وقتي ازدواج کردي بياي اينجا پيش خودمون زندگي کنين.
با ابروهاي بالا رفته و دهان باز بهش خيره ميشم.از نظرم اين حرفش از روي شوخيه ولي اون ادامه ميده:
_واسه همين اين خونه رو دادم سه طبقه ساختن.که تو بياي اينجا زندگي کني.مي دوني سالها مادرت تو رو از من دور کرد و هيچ وقت اين فرصت پيش نيومد که تو پيشم باشي.پنج سال قبل هم که اون اتفاق پيش اومد . اوضاع بدتر شد و ديگه حاضر نشدي منو ببيني تا اينکه خدا خواست و خودت برگشتي.حالا هم قراره ازدواج کني و بچه نيستي که احتياجي به مادرت داشته باشي.بالاخره مستقل ميشي.همين بهونه اي ميشه واسه اينکه بياي اينجا زندگي کني.طبقه ي سوم اين خونه مال توئه.مي توني با شوهرت توش زندگي کني.
با همون حالت متعجبي که دارم ميگم:
_ولي...
فنجشونشو روي ميز ميذاره:
_ مي دونم اينطوري دوست نداري ولي من دلم مي خواد تو نزديک خودم باشي.توي همين خونه.
romangram.com | @romangram_com