#پونه_(جلد_اول)_پارت_224


تماس که قطع ميشه دلخور از رفتار اون و عصباني از رفتار خودم گوشيمو ميندازم روي تخت و بلند ميشم و توي اتاق قدم ميزنم.گيجم و نمي دونم به چي فکر کنم.به کاراي خودم.به رفتار کيان يا به آرمين.خب...اصلا بهتره به هيچي فکر نکنم.آره اينطوري خيلي بهتره.بعدا از دل کيان هم در ميارم و لازم نيست اينقدر خودمو نگرانش کنم.پس الان چيکار کنم؟انگشتمو ميذارم توي دهنم و فکر ميکنم و به خودم جواب ميدم: خب مي توني لباساتو جمع کني واسه فردا.

اوه...حالا کو تا فردا عصر.خب باشه.همين الان اين کارو بکني بهتره.چون ممکنه بعدا فرصت نشه يا يه چيزي رو جا بذاري.با اين فکر بي معطلي ميرم سراغ کمد و بازش ميکنم و لباسامو بر ميدارم ميذارم توي ساکم و کارم که تموم ميشه.تصميم ميگيرم يه دوش بگيرم و همين کارو هم ميکنم . اما زير آب اونقدر احساس آرامش ميکنم که دلم نمياد از حموم بيام بيرون و طولش ميدم.همينطور طولش ميدم و بالاخره بعد از حدودا نيم ساعت بالاخره از آب دل ميکنم و ميام بيرون و حس ميکنم حالم بهتر شده.ديگه به چيزي فکر نمي کنم .

همونطور که موهامو با حوله خشک ميکنم توي آينه نگاهي به خودم ميندازم و به چشماي قهوه ايم زل ميزنم و يهو از خودم مي پرسم واقعا من چي دارم که کسي عاشقم بشه؟چرا بايد آرمين عاشقم بشه و کيان ازم خواستگاري کنه؟!من چي دارم؟!خوشگلم؟!خوشگل؟!اين کلمه رو چند بار زير لب تکرار ميکنم و به گونه هاي برجسته ي نمناکم دست مي کشم.بازم نتونسته بودم فکرمو به سمت ديگه اي منحرف کنم و ياد آرمين افتاده بودم.اين يعني ديگه حتي نمي تونم به آينه هم نگاه کنم.. رومو از آينه بر مي گردونم.موهامو که خشک ميکنم حوله رو ميندازم روي تختم و متوجه سر و صدايي ميشم که از پايين مياد:

_ وايسا کجا سرتو انداختي پايين کجا داري ميري؟!

_ دارم ميرم تو اتاقم اينم جرمه؟

_ بيا اينجا مي خوام باهات حرف بزنم.

_ من حرفي براي گفتن ندارم.

_ نگين!دارم بهت ميگم...

اين باباست که داره با توپ و تشر و دادو بيداد با نگين حرف ميزنه.آروم حوله ي خيسمو از روي تختم کنار ميزنم و ميشينم.نمي خوام توي چنان موقعيتي برم بيرون و دعوا کردنشونو تماشا کنم.صداي سيمينو ميشنوم که با عصبانيت تمام سر دخترش داد ميزنه:

_ تو خجالت نمي کشي دختره ي چشم سفيد ...در کمال وقاحت و پر رويي جلوي روي من مي ايستي و حرفاي گنده گنده ميزني؟!


romangram.com | @romangram_com