#پونه_(جلد_اول)_پارت_219
_ چيکار کرده؟!
با صداي خش داري جواب ميده:
_ نمي دونم.
مي پرسم:
_ مي خواين منم بيام؟
_ نه تو فقط به سيمين زنگ بزن خبرش کن بياد کلانتري...
هيچي نميگم و تا دم در بدرقه ش ميکنم.اون با عجله ميره و من سعي ميکنم با سيمين تماس بگيرم و بالاخره بعد از چند بار زنگ زدن وقتي جواب ميده جريانو براش ميگم و بعد از اون همونطور بي هدف توي خونه شروع ميکنم به راه رفتن نمي دونم خواهر کوچيکم چيکار کرده ولي يه حدسايي مي تونم بزنم.اونم با اون چيزايي که ازش ديدم و ...يادم ميفته که توي پارک يه لحظه صداي خنده شو شنيده بودم و بي اعتنا از کنارش رد شده بودم .بله.پس حدسم احتمالا درسته و با دوست پسرش گير افتاده.دختره ي بي عقل...نمي دونم اصلا فکر آبروي خودش هست يا نه؟بيا پونه خانوم.تو اينجا داري خودتو مي کشي و ميگي چرا آرمين واست نامه فرستاده و چرا عاشقت شده و همه کاري مي کني که ازش دوري کني و بهش فکر نکني اونوقت اين بچه ببين تا کجاها رفته!داري خودتو با اون مقايسه مي کني؟واقعا که! خجالت داره.بابا اين دختره عقده ايه.آبرو و اين چيزا حاليش نيست.فکر ميکنم.به نگين.آرمين و کيان که مطمئنم ازم ناراحته و فکرم همينطور از نگين به سمت آرمين کشيده ميشه و از آرمين به سمت باران و آرمان و بعدشم سمت کيان..کلافه م...خيلي کلافه م و حوصله م از دست خودم سر رفته.براي همين به اتاقم ميرم و همين موقع است که گوشيم زنگ مي خوره.به صفحه ش نگاه ميکنم.خودشه.کيانه.حالا ...حالا چي بايد بهش بگم؟!چطور...چطور بايد باهاش حرف بزنم؟!صداي دوباره ي زنگ اجازه نميده بيشتر فکر ميکنم و سريع دکمه ي گوشي رو فشار ميدم و جواب ميدم:
_ الو سلام کيان.
_ عليک سلام.
از لحن صداش مي فهمم هنوز ناراحته و همينو ازش مي پرسم:
_ ازم...ناراحتي؟
romangram.com | @romangram_com