#پونه_(جلد_اول)_پارت_209

دارم تحقيرش ميکنم و ميبينم که غرورش...غرور مردونه ش جلوي زنش خرد ميشه اما بايد اين کارو بکنم.بايد از خودم متنفرش کنم.دلم نمياد.ولي مجبورم.نگاه ناباورشو ميبينم،دلم ميريزه.وضع آشفته ش ،آشفته م مي کنه. ولي مجبورم:

_ فکر کردي به خاطر تو اومدم اينجا آره؟نه آقاي محترم.اومدم چون مي خواستم بهت بگم بس کني.بهت بگم ديگه نامه نفرستي بهت بگم...

لحنم اونقدر تحقير آميزه که خودم از خودم حالم به هم مي خوره و ميبينم که چشماش چشماي آرمين که همرنگ چشماي سيمينه پر ميشه از آتيش و مياد سمتم:

_ بسه ديگه...بسه لعنتي تمومش کن...

صداش بلنده و منو مي ترسونه

اما بس نمي کنم.بغضم ميگيره.از کاراي خودم.از نگاه اون و اشک، اشک لعنتي توي چشمام حلقه ميزنه:

_ مي دوني من در مورد تو چي فکر ميکنم؟تو يه بدبخت بيچاره اي که لياقت اين زن و اين زندگي رو نداري.لياقت فرشته اي رو که تو خونته نداري.

دستشو مشت مي کنه.لباي من ميلرزه و چشمام پر از آب ميشن و ديگه نمي تونم صبر کنم.نه،ديگه...ديگه نمي تونم تحمل کنم.سخته،خدايا!دارم خفه ميشم.اين بغض داره منو مي کشه.بايد برم.بايد خودمو نجات بم.دستمو جلوي دهنم ميگيرم و فرار مي کنم.از اون خونه ميام بيرون و مي دوم و صداي جيغ و ترمز يه ماشينو ميشنوم.

وحشت زده عقب مي پرم و راننده ي ماشيني که جلوش پريدم سرشو مياره بيرون:

_هوي... مگه کوري دختر؟!نميبيني ماشين مياد؟

صداي عصباني زني که پشت فرمون نشسته اعصابمو بيشتر به هم ميريزه.با چشماي خيس چند دقيقه بهش خيره ميشم که با اخم و خيلي طلبکار ميگه:

romangram.com | @romangram_com