#پونه_(جلد_اول)_پارت_177
_ نه پونه جان.منو نبوس سرما خوردم.مريض ميشي.
متعجب و در حاليکه از اين رفتارش توي ذوقم خورده، فقط باهاش دست ميدم و احوالپرسي ميکنم و اون بازم به خاطر رفتارش ازم عذرخواهي ميکنه.اما من احساس بدي بهم دست داده .احساسي همراه به ترس و توي دلم يکي ميگه:
_ اون مي دونه.اون همه چيزو مي دونه.
ولي براي اينکه از اين فکر آزار دهنده بيام بيرون و خودمو از ديدنش خوشحال نشون بدم نگاهمو متوجه پسرش ميکنم و باز واسه اينکه يخ بينمون باز بشه پهلوي بچه رو ميگيرم:
_ بده ببينم اين فسقلي رو.
باران اجازه ميده پسرشو بغل کنم ولي اکراهو توي حرکات و نگاهش ميبينم ، با اين همه به روي خودم نميارم و باز کلمه ي ((مي دونه)) توي ذهنم نقش ميبنده.پاشو که تو خونه ميذاره ،با بچه که آروم تو بغلم جا گرفته و يه انگشتشو توي دهنش برده و صداهاي نامفهوم بچگونه در مياره دنبالش ميام تو.
باران ازم مي پرسه:
_ سيمين هنوز نيومده؟
بچه رو تو بغلم بالا پايين ميکنم و جواب ميدم:
_ نه ولي ...
مي خوام بگم آرمين اينجاست ولي وقتي پا به سالن پذيرايي ميذارم و نميبينمش با تعجب ميگم:
romangram.com | @romangram_com