#پونه_(جلد_اول)_پارت_175

اما هنوز حرفشو نزده که صداي زنگ در بلند ميشه.

من و آرمين با تعجب همديگه رو نگاه مي کنيم.

مي پرسم:

_ يعني کيه؟!

جواب ميده:

_ نمي دونم.

بلند ميشم و ميگم:

_ ميرم درو باز کنم.

ميرم سمت آيفون و از اونجا به کسي که پشت دره نگاه ميکنم.يه زن جوون با يه بچه بغلش.دقت بيشتري ميکنم و يهو ذوق زده و با صداي بلند ميگم:

_ باران!

اما خيلي زود اين ذوق زدگي از بين ميره و جاشو به ترس ميده و مردد مي مونم چيکار کنم.اگه، اگه با باران رو به رو بشم و اون بفهمه شوهرش به من علاقه داره و بفهمه به خاطر اون اومدم اينجا...آخه اون از کجا بايد بفهمه؟!يه حرفي ميزنيا!درو باز کن واسش...

romangram.com | @romangram_com