#پیغام_عشق_پارت_253

آخرین نگاه رو به خودم توی آینه ی انداختم و به همراه ی مامان از اتاق بیرون رفتم. دوتایی وارد آشپزخونه شدیم،
بابا داشت فنجون داخل سینی می گذاشت، ما رو که دید لبخند زد
بابا : به به چه لیدی های زیبایی، افتخاره آشنایی می دهید؟
من و مامان خندیدم، این بابا هم گاهی شیطون میشد.
بابا : چای دم شده، فنجون ها هم آماده است
- ممنون بابایی
بابا : خواهش گل دخترم
مامان : یه لیوان آب می خواهی؟
سر تکون دادم، دل شور گرفته بودم. مامان یه لیوان آب به دستم داد، جرعه ی ازش رو نوشیدم.
بابا : گل دخترم آروم باش. همه چیز خوب پیش میره
لبخند زدم، امیدوارم بودم که چیزی نشه و احساس من بی خود باشه. داشتم آب می خوردم که صدای آیفون آمد،
آب پرید توی حلقم و شروع کردم به سرفه زدن. مامان دست روی کمرم کشید
مامان : غزل خوبی؟
- اره خوبم
بابا در رو باز کرد، آیفون توی آشپزخونه بود. تک سرفه ی زدم. مقداری دیگه آب خوردم. قلبم طپش گرفته بود
بابا : از توی آیفون که بردیا خوشتیپ بود
یکمی خجالت کشیدم.
مامان : خوب بریم. زشته اینجا ایستادیم
بابا : بریم
اول بابا رفت بعد هم مامانم داخل هال رفت، منم چند تا نفس کشیدم و از آشپزخونه بیرون رفتم. بردیا یه سبد گل
رز دستش بود. با دیدنم لبخند زد. چه خوشتیپ شده بود.
چه خوشتیپ شده بود؛ بوی خوش گل های رز هم میامد؛ اما مامان و باباهامون به هم خیره شده بودند و سکوت کرده
بودند، وا چه خبر شده بود؟ اینا چشون بود؟ به بردیا سوالی نگاه کردم، شونه بالا انداخت. او هم نمی دونست که چه
خبره؟! جو بدی حاکم بود. چهار نفری انگار خشکشون زده بود.
مامان : وایی باورم نمیشه
مامانم بالاخره سکوت رو شکست. نگاه بابای بردیا روی من ثابت موند.
بابای بردیا : غزال!!
لبخند زدم
- سلام من غزل هستم

romangram.com | @romangram_com