#پیغام_عشق_پارت_249

در رو باز کرد و بیرون رفت. دلم کلی برای پویا سوخت، عاشق باشی به عشقت نرسی خیلی سخته؛ من باید با بردیا
حرف بزنم، گوشی ام رو برداشتم و شماره ی بردیا رو گرفتم، چند بار زنگ زدم اما برنداشت. مثلا قهر کرده، آخه مگه
دختری؟! براش پی ام فرستادم
- سلام بردیا می خوام باهات حرف بزنم، فردا ساعت 9بیا همون پارک لاله فعلا شب خوش.
گوشی رو، روی میز کنار تخت گذاشتم، از کشوی میز، جعبه ی قرص رو برداشتم، یه قرص سر درد خوردم، آخه
بدجور سرم درد می کرد...
ساعت از 9گذشته بود، روی نیمکت نشسته بودم و منتظر بردیا بودم اما انگار قصد نداشت که بیاد، پس شاید
حرفاش دروغ بود، من می خواستم یه قدمی بردارم اما انگار این داستان قرار بود همین جا تموم بشه، از روی نیمکت
بلند شدم و می خواستم برم
بردیا : غزل صبر کن
پس بالاخره آمده بود الان خوب منم لج کنم و برم!! بهش نگاه کردم
- ساعت رو دیدی؟
بردیا : خیلی وقته که آمدم
- پس چرا من ندیدمت؟!
بردیا : داشتم از پشت درخت نگاهت می کردم
اینم جدی جدی دیوونه بود. نفسی کشیدم
- دیروز یه حرفای زدی، یادتت که؟!
بردیا : چرا این قدر به من شک داری؟
- خودت رو بذار جای من، یه آدمی که اصلا باهات خوب نیست یهو بهت ابراز علاقه کنه تو بودی باور می کردی!؟
روی نمیکت نشست، منم نشستم
بردیا : من فکر می کردم تو با پویا رابطه داری، برای همین بهت چیزی نگفتم اما دیگه قلبم توان نداشت. برای همین
گفتم بذار ازش بپرسم اگه عاشق بود که هیچی اگه نبود بهش بزار علاقه می کنم.
- چرا جوری رفتار می کردی که فکر کنم ازم متنفری؟
بردیا : چون فکر می کردم با پویای می خواستم عشقت رو انکار کنم، تازه دست خودمم نبود
نفسی کشیدم، الان باید چکار کنم؟! من عاشق بردیا شده بودم
بردیا : چرا باورم نمی کنی؟
- می ترسم
بردیا : من ترسناکم؟
- از تو که نه، از این عشق می ترسم

romangram.com | @romangram_com