#پیغام_عشق_پارت_245

بردیا : غزل باشه قبول، خوب شروع نکردیم، اما میشه دوباره شروع کرد.
- بردیا، اینا همه اثر اون موادی که می کشی، یکم که بگذره اثرش میپره
راه کج کردم که برم، اما جلو راهم رو گرفت.
بردیا : من معتاد نیستم، فقط اسیرم
- اسیر!؟؟
بردیا : اره من اسیر این نگاه سبز جادوی ات شدم.
ثانیه ی به چشم های هم خیره شدیم. آهی کشیدم و نگاهم رو ازش گرفتم
بردیا : چرا باور نمی کنی دوستت دارم؟
با زبون لبم رو تر کردم.
- چون قابل باور نیست
بردیا : اما باور کن من دوستت دارمم
نفس عمیقی کشیدم. این بردیا به کل رد داده بود.
- من باید برم
بردیا : غزل می دونم که تو هم دوستم داری
متعجب نگاهش کردم، چند ثانیه ی سکوت بینمونم حاکم شد.
- نمی دونستم علم غیب هم داری.
لبخند زد
بردیا : پس تو هم من رو دوستم داری؟
- نه
با تعجب مکث کوتاهی کرد.
بردیا : نه!!
سر تکون دادم و از کنارش رد شدم.
بردیا : اما من دوستت دارم، غزل دوستتت دارم
تقریبا داشت فریاد می کشید. اما من بی توجه بهش، از پارک بیرون رفتم، قلبم داشت آتیش می گرفت، یه حسی
داشتم، بی اختیار اشک روی گونه هام روان شده بود. ایستادم، یعنی بردیا واقعی من رو دوست داشت؟ من چی اون
رو دوست داشتم؟ چرا یه جوری شده بودم؟ اصلا حالم خوب نبود، دلم می خواست برم پیش بردیا، اما نه اون داره
من رو دست میندازه، می خواد باهام بازی کنه، از کجا معلوم امروز از عشق بگه و فردا یادش نره؟!! من بازیچه ی
دستش نمیشم، بردیا همیشه می خواد من رو اذیت کنه و عذابم بده، این ابزار علاقه اش هم الکی ست، من الان باید
برم خونه و به هیچی فکر نکنم....

romangram.com | @romangram_com