#پیغام_عشق_پارت_244

بردیا : داری دروغ میگی؟
چشمام رو درشت کردم.
- تو چیزی کشیدی؟ گل، شیشه، کراک یا هر کوفت دیگه ی؟!
دست توی موهاش کشید
بردیا : پس چرا شادی گفت تو با پویایی؟
- اهان اون جریان رو میگی؟
بردیا : کدوم جریان؟
- چون شادی گیر داده بود به پویا، منم بهش گفتم ما عاشق هم هستیم تا دست از سرش برداره.
بردیا : همین؟!
- خوب اره
لبخند روی لبش نشست.
- اصلا این چیزا به تو چه؟! بودن یا نبودن من با پویا به تو چه؟!
بهم نزدیک تر شد
بردیا : من دوستت دارم
دهنم از تعجب باز موند.
بردیا : چرا تعجب کردی؟
شروع کردم به خندیدن، تا اونجایی که اشک از گوشه ی چشمم چکید.
بردیا : تو حالت خوبه؟
- این سوال رو من باید از تو بپرسم! بردیا تو حالت خوبه؟
بردیا : من عالی هستم
- پس چرا چرت و پرت میگی؟
بردیا : من دوستت دارم و این کجاش چرت و پرت؟!
نفسی کشیدم
نفسی کشیدم.
- اون وقت چطور یهو به این نتیجه رسیدی که من رو دوست داری؟
بردیا : از همون شب تولد ازت خوشم آمد
- تو همیشه از کسی که خوشت بیاد اذیتش می کنی؟
بردیا : باور کن نمی دونم چم شده بود. رفتارم دست خودم نبود
- پس دست کی بود؟!!

romangram.com | @romangram_com