#پیغام_عشق_پارت_236
اینجاست آخه من چرا باید از این چلغوز دلبری کنم؟ ذهنم رو عجیب درگیری کرده بود. بردیا درست جذاب بود اما
خیلی از دماغ فیل افتاده بود؛ نفسی کشیدم، سعی کردم بیخیالش باشم. بیشتریا وسط بودن برای رقص، نمی دونم
یهو چی شد که خوردم به یه نفر البته بیشتر افتادم توی بغلش.
- ببخشید من...
با دیدن بردیا سکوت کردم. یعنی چه خوش شانسم من، با پوزخند نگاهم می کرد. ازش جدا شدم و از جمع فاصله
گرفتم. پاشنه کفشم شکسته بود، ای بابا این کفشا رو تازه خریده بودم و ازشون خوشم میامد. امروز روز خوش
شانسی من بود.
بردیا : افتادن توی بغل پسرا هم نوعی از دلبری هاته؟!
وایی جوش آورده بودم، با خشم نگاهش کردم.
بردیا : وایی وایی ترسیدم
با پوزخند از سر تا پاشو نگاه کردم
- خیلی دوست داری ازت دلبری کنم؟
کمی بهش نزدیک شدم
- اما ارزشش رو نداری، به من نمی خوری.
عصبی شد، دستش رو مشت کرد و می خواست چیزی بگه، که
پویا : غزل چیزی شده؟
- پاشنه کفشم شکست
پویا : چرا؟!
- نمی دونم
دست روی شونه ی پویا گذاشتم و کفش هام رو درآوردم. با غم نگاه کردم
پویا : اشکال نداره چسپ توی ماشین دارم شاید بشه موقعی درستس کرد.
چشمام برق زد
- واقعا!!؟
پویا : اره، حالا یه تلاشی می کنیم.
لبخند زدم
- ممنون
پریا : چی شده؟
- پاشنه کفشم شکسته، چیزی نیست
پویا : من الان میام
romangram.com | @romangram_com