#پیغام_عشق_پارت_228
پریا : یه پسر جذاب، خوش صحبت، باادب، با شخصیت، با شعور و مهربون
بهش نگاه کردم
- مگه چند بار دیدیش؟
پریا : دو بار
- اون وقت توی دو تا دیدار این همه اطلاعات کسب کردی؟
پریا : اهوم
مشکوک نگاهش کردم
- ببینم نکنه عاشقش شدی
پریا : واا دیوونه، مگه من از هر پسری تعریف کنم یعنی عاشقشم!!!؟
- خوب نه
پریا : پس؟
- همین طوری یه چیزی گفتم
پریا : دیوونه ی دیگه
شونه بالا انداختم و لیوان آب پرتقال رو برداشتم و مقداری ازش رو خوردم، این پریا از وقتی با شادی می گشت یکم
تغییر رفتار داده بود، باید شر این شادی رو کم کنم. یه اسنک برداشتم، هر کسی من رو ببینه فکر میکنه از قحطی
آمدم!! خوب حق دارم از صبی مشغول آماده شدن هستم وقت نکردم چیزی بخورم.
پریا : غزل؟!
بدونی بهش نگاه کنم
- بله
پریا : برگرد و با دوست پویا آشنا شو
برگشتم و با یه نگاه مشکی رنگ، چشم تو چشم شدم، انگار سیاهی شب رو اسیر چشمام کرده بود.
پریا : غزل
از اون نگاه مشکی چشم گرفتم به پریا نگاه کردم
پریا : ایشون بردیاست
آب دهنم رو قورت دادم و دوباره به پسره نگاه کردم.
- خوشبختم
سر تکون داد، انگار لال بود. عصبی به اسنک گاز زدم. به سمت میز چرخیدم، یکمی ضایع نگاهش کرده بودم اما
اشکال نداره دیگه تکرار نمی کنم. اما از سیاهی نگاهش خوشم آمد، واقعا که جذاب بود؛ دوباره یه سمبوسه
برداشتم.
romangram.com | @romangram_com