#پیغام_عشق_پارت_221
میخوام.()حمید عسگری : می تونی میبری دل منو)....
در رو باز کردم، وارد هال شدم
- مامان و بابا کجاید؟
مامان : آشپزخونه
رفتم سمت آشپرخونه. بابا روی صندلی پشت میز نشسته بود و مامان کنار اجاق گاز ایستاده بود.
- سلام
بابا : علیک سلام
مامان : سلام عزیزم
- چه می کنید؟
مامان : تدارک عصرونه می بینم
بابا : چای می خورم
- مامان خسته نباشی، بابا نوش جونت
مامان : سلامت باشی دخترم
بابا : خوش گذشته؟
- اره عالی بود
مامان : نهار خوردی؟
- جاتون خالی کباب کوبیده خوردم.
بابا : نوش جونت
- ممنون
مامان : برو لباس عوض کن بیا عصرونه
- الان سیرم بعدا میام می خوردم
بابا : پس برو استراحت کن
- چشم فعلا
به مامان و بابا لبخند زدم و به سمت اتاقم رفتم. خمیازه ی کشیدم. وارد اتاق شدم. لباس هام رو با یه تاپ صورتی و
شلوار سفید عوض کردم. پریدم روی تخت و گوشی رو دستم گرفتم.
- رسیدی؟!
فرستادم برای بردیا، چند دقیقه ی طول کشید تا جواب داد
بردیا : سلام اره
- چرا دیر جواب دادی؟
romangram.com | @romangram_com