#پیغام_عشق_پارت_204
کامیار : کاش سرنوشت توی قسمت ما جدایی نمی نوشت.
- این جدایی دست تقدیر نیست، مقصر این جدایی خودمون هستیم.
کامیار : قبول کن که زود تسلیم شدی
- اگه امشب فقط یه ذره میفهمی فقط یه ذره عشق تو چشمات نسبت به خودم می دیدم، کنارت میموندم.
آهی کشیدم
- اگه امشب میفهمیدم که هنوز هم عاشقمی، با اینکه می دونستم بازنده هستم اما برات می جنگیدم.
کامیار : می دونی که دوستت دارم
- می دونم که دوستم داشتی.
بهش نگاه کردم
- کامیار برو لطفا
نگاهی بهم انداخت و از آشپزخونه بیرون رفت. چشمام رو بستم تا رفتنش رو نبینم. قلبم دیوونه وار خودش رو به در
و دیوار می کوبید. صدای بسته شدن در آمد.
صدای بسته شدن در آمد. روی زمین زانو زدم. کامیار رفت. می خواستم بگم که نرو اما می دونستم بودنش یعنی درد
یعنی عذاب برای هر دوتامون. رفت اره رفت می خواستم بگم نرو اما می دونستم قلبش و ذهنش مال دیگری ست.
متاسفم که نتونستم جلو راهشو بگیرم اون رفت و من قرار بمیرم. خاطراتت توی ذهنم صدات پیچیده توی خونه ام.
چرا نتونستی از این بازی دل بکنی؟ چرا نتونستی اون رو ترک بکنی؟ وقتی داشت میرفت تردید داشت شاید دلیلش
عشقی بود که توی چشمش نداشت. فکر نمی کردم به این سادگی چیزی جدامون کنه از هم. قلبم هوای تو رو داره
اما انگار تو سرت توی هوای دیگه ست. دوباره شکسته قلبم یه عمر از احساسم ضربه خوردم. رفت می خواسم بگم
نرو اما اون قلبش یه جای دیگه اسیر شده بود. احساس من واسه تو بود اما تو قلبت رو دادی دست یکی دیگه. رفت
خواستم بگم نرو اما دیر بود خیلی دیر.. نمی تونستم کسی رو به جز خودم سرزنش کنم، من با دستایی خودم این
زندگی رو نابود کردم. من شراره رو توی خونه ام راه دادم، صمیمیت بین کامیار و شراره رو دیدم اما پای دوستی
گذاشتم، من با دیدن چند تا عکس به جای سوال، سکوت کردم و گند زدم. من راه رو براشون باز کردم، من، فقط
فقط من مقصر هستم. از روی زمین بلند شدم. حالت تهوع داشتم، شیر آب رو باز کردم، به صورتم آب زدم، چند تا
نفس عمیق کشیدم. شیر آب رو بستم.. توی اتاق رفتم، انگار مرده بودم اما چون داغ بودم حالیم نبود. قلبم انگار
نمیزد، هوا بدجوری سرد شده بود. آلبوم های عکس رو از داخل کمد بیرون آوردم، روی زمین نشستم. یکی یکی
عکس های رو از آلبوم بیرون میاوردم و نگاه می کردم و روی زمین پرت می کردم. عکس عروسیمون رو برداشتم.
یعنی واقعا دوستم داشت؟ یا فقط یه توهم بود؟ این لبخند و برق چشما حقیقت داشت؟ گفت شک نکن به حسم.
احساس من واسه تو بود، من که عاشقت بودم پس چرا موندم تنها؟ عکس دسته جمعیمون رو به دست گرفتم.
عکسی که دانیال هم حضور داشت. این تنها عکسم از دانیال بود، بقیه ی رو پاره پوره کرده بودم. آخ دانیال رفتی
romangram.com | @romangram_com