#پیغام_عشق_پارت_179

دعوام کرد. ای کاش منم می تونستم برای بچه ام تولد بگیرم و مادر بشم. پویا یه پسر شیطون و بانمک بود،
چشمهای قهوه ی روشن و موهای مشکی و پوست سفید داشت. یه خوراکی شیرین و خوش مزه بود. امروز رو باید
شاد باشم چون دوستم شاده، باید بیخیال آشوب قلبم باشم. امروز روز پویا بود و من یه خاله ی مهربون.... بعد از
پایان مراسم و رفتن مهمونا، رفتم توی اتاق و لباس عوض کردم.
دریا : بیا بشین بگو چی شده؟!
- وای ترسیدم
دست رو قلبم گذاشتم، دریا روی تخت نشست.
دریا : کوفتت، بگو چته؟!
- باشه، آروم باش.
روی تخت کنارش نشستم.
دریا : پس مثل ادم بیا تعریف کن
قبل از حرف زدن، شراره وارد اتاق شد.
دریا : دم روباه هم آمد
شراره : وااا چرا به من میپری؟
دریا : جریان چیه؟! چرا شما دوتا مشکوک میزنید؟!
شراره روی تخت ولو شد.
شراره : من بی گناهم، غزال نخواست چیزی بهت بگیم.
- خوب تولد پویا بود
دریا : الان که تولد تموم شد پس حرف بزنید.
آهی کشیدم.
- من مادر نمیشم
دریا : یعنی چی؟!
- مشکل دارم و نمی تونم مادر بشم
چشمای دریا گرد شد
شراره : رفتیم دکتر، اونم گفت که غزال نمی تونه مادر بشه.
- حالا فهمیدی! موضوع این بود
دریا من رو در آ*غ*و*ش*ش گرفت. اشک روی گونه ام روان شد. بهم نگاه کرد
دریا : الهی قربونت برم گریه نکن، آروم باش
- نمی تونم، من دلم بچه میخواد

romangram.com | @romangram_com