#پیغام_عشق_پارت_178

کامیار هم چون کار داشت عذر خواهی کرد و گفت که نمی تونه بیاد، منم تصمیم گرفتم وقتی برگشتم تهران به
کامیار همچیز رو بگم. نمی دونم شاید طلاقم می داد شایدم سرم هوو میاورد. اما حقش بود حقیقت رو بدونه.
شراره : غزال پاشو بیا
- الان میام
سر تکون داد و رفت، چند تا نفس عمیق کشیدم، یه لبخند روی لبم کاشتم و از اتاق بیرون رفتم. خونه نسبتا شلوغ
بود، بیشتر افراد هم بزرگسال بودند، مثلا تولد بچه بود!! پویا تازه می تونست چند قدم راه بره و دریا کلی خوشحال
بود، چی میشد منم این خوشحالی، این حس و حال رو تجربه کنم؟؟! آخه چرا سرنوشت با من نمی سازه!؟ من که
خوشبخت بودم چرا بدبختی سراغم آمد، قرار بود توی این روز خوش، بیخیال باشم و به چیزی فکر نکنم اما نمیشد
دلم خون بود.
قرار بود توی این روز خوش، بیخیال باشم و به چیزی فکر نکنم، اما نمیشد دلم خون بود؛ ذهنم مشغول بود.
دریا : غزال خوبی؟
بهش نگاه کردم.
- اره عزیزم، فقط یکم سرم درد می کنه.
دریا : می خواهی برات قرص بیارم؟
- قرص خوردم، دیگه کم کم خوب میشم
دست روی شونه اش گذاشتم.
- من خوبم نگران نباش
دریا : من رو سیاه نکن، می دونم که یه چیزی شده
- چیزی نیست نگران نباش
دریا : غزال تو و شراره یه چیزی رو دارید از من پنهون می کنید
- کوتاه بیا، امروز تولد پویاست
دریا : من دوست نه بلکه خواهرتم، حس می کنم ناراحتی
- باشه حست درست میگه اما الان وقت این حرفا نیست، بزار برای بعد
دریا : نکنه با کامیار دعوات شده؟ برای همین کامیار نیامده؟
- نه بابا دعوا کجا بود! واقعا کار داشت که نیامد، بعدم گفتم که الان وقتش نیست، الان باید از تولد لذت ببری
دریا : بعد از رفتن مهمونا باید بهم همه چیز رو بگی.
- چشم عزیزم
سر تکون داد، بهش لبخند زدم، رفت سمت مهمونا؛ به پویا نگاه کردم، خیلی ناز و خوردنی شده بود، روز اولی که
آمدم وقتی پویا رو دیدم، گرفتمش توی بغلم اون قدر فشارش دادم و بوسش کردم، که بچه بالا آورد و کلی دریا

romangram.com | @romangram_com