#پیغام_عشق_پارت_175

خانواده ی فرهود مذهبی بودند و برای پسرشون یه دختر چادری و مذهبی می خواستند، دختری که مثل شراره
نبود، اما فرهود عاشق شراره شده بود، شراره هم به خاطر فرهود با حجاب تر شد و خودش رو تغییر داد، شراره برای
اینکه فرهود رو از دست نده، با کمی پول و پارتی بازی بدون اجازه ی باباش و پنهونی با فرهود عقد کرد اما یه هفته
بعد فرهود تصادف کرد و مرد و شراره ی عروس نشده بیوه شد، بعد هم که خانواده ی فرهود آزارش می دادن، الان
هم که خانواده ی خودش طردش کرده بودند. من نباید شراره رو تنها بزارم، باید کمکش کنم تا زندگیشو از نو بسازه،
چه خوبه که کامیار هم هوایی شراره رو داشت. شراره دوست کامیار هم بود.......
چهار ماه بعد :
از دستشویی بیرون آمدم. شراره با اشتیاق بهم نگاه کرد.
شراره : خوب چی شد؟
آهی کشیدم
- بازم منفی بود
شراره : اشکال نداره
غم زده روی مبل نشستم.
شراره : غزال بزرگش نکن اشکال نداره، دفه ی بعد
- آخه هر دفه نمیشه، من دلم بچه می خواد
شراره : خوب بچه دار میشی، صبور باش
- دلم شور می زنه
شراره : واا چرا؟
- اگه مشکلی چیزی داشته باشم اون وقت چی؟؟!
شراره : واا غزال خل شدی؟
- دست خودم نیست کلی فکر به سرم میزنه.
شراره : این قدر فکر بی خود نکن، خل هستی خل تر میشی هاا
- نسرین از وقتی فهمیده که ما تصمیم گرفتیم بچه دار بشیم، هی می پرسه پس کی نوه ام قرار بیاد
شراره : فقط یکسال که ازدواج کردید، ده سال که نیست، چه عجله ی دارید!!
- این نسرین از همون اول با من مشکل داشت، الان هم یه چیزی پیدا کرده دست گرفته.
شراره : چه مادرشوهر حرص درآری داری البته مادرشوهر دیگه
نفسی کشیدم، ناراحت بودم که جواب بی بی چک منفی شده بود، کلی فکر و خیال به سرم می زد، می ترسیدم اگه
من بچه دار نشم کامیار سرم هوو بیاره، بعضی شبا حتی کابوس میدیم
شراره : کجایی؟!

romangram.com | @romangram_com