#پیغام_عشق_پارت_164
- ممنون سلامت باشی
کامیار : لباست رو داخل کمد گذاشتم
- مرسی
کامیار : خواهش
بهم خیره نگاه کرد، ازش خجالت کشیدم، سمت کمد رفتم، اما دستم رو گرفت و کشید، افتادم توی آغوشش، به
چشمام نگاه کرد.
کامیار : خانم خوشگله اجازه؟!
چشمام رو باز و بسته کردم........
چهار ماه بعد :
زندگی ام با کامیار فوق العاده بود؛ بعد از اون شب دیگه باهم دعوا نکردیم؛ گاهی که کامیار میامد خونه، برام گل و یا
کادو های مثل خرس، شکلات، کارت موزیکال میاورد و بینهایت خوشحالم می کرد، قشنگ معلوم بود که دوستم
داره و هر کاری برای ابراز عشقش نسبت به من می کرد؛ منم که عاشقش شده بودم، درسته بد شروع کردیم اما
عالی داشتیم ادامه می دادیم، نسرین خانم هم اولش از هر چیزی ایراد می گرفت و حسابی حرصم می دادم و روی
اعصابم لی لی می کرد؛ اما کم کم بهتر شده بود، همین که اسم مینا رو نمیاورد خوب بود. صوفیا هم از دست گلسا
عصبی شده بود و می گفت که گلسا خودش رو شب عروسی ام نخود هر آشی کرده و اگه نگران خراب شدن عروسی
من نبود از گیس گلسا رو آویزون می کرد. بازم خوبه که صوفیا شب عروسی دردسر درست نکرده بود. گلسا و شایان
هم دو هفته ی پیش رفتند آلمان، دلم براشون تنگ شده بود. قرار بود وقتی جا افتادن برای من و کامیار هم دعوت
نامه بفرستند؛ پریسا و امید هم دو ماه پیش نامزد کرده بودند و برای عروسی آماده میشدن؛ عروسی شراره هم باز
عقب افتاده بود و آشفته شده بود، توهم زده بود که من شوم هستم و آرزو به دل عروس شدن میمونم و کلی حرف
دیگه، من و دریا هم دلداری اش می دادیم تا آروم بشه؛ طفلک گناه داشت... گوشی ام زنگ خورد، برش داشتم، دریا
بود
- سلام دریایی
دریا : علیک سلام غزالم خوبی؟
- من که عالی تو چی؟
دریا : منم که پرتقالی
- چه خبرا؟!
دریا : یه خبر توپ دارم برات
- چی شده؟
دریا : داری خاله میشی
romangram.com | @romangram_com