#پیغام_عشق_پارت_163
- اما تو به من شک داری.
کامیار : من شکر بخورم
- اما حرفای دیشبت
کامیار : دیشب من عصبی بودم زر مفت زدم
- کامیار من دوستت دارم، من با تو یه زندگی نرمال و اروم می خوام.
کامیار : آخه خره منم دوستت دارم، من با تو خوشبختی رو می خوام، قول میدم دیگه ناراحتت نکنم، عروسک
قشنگم
آهی کشیدم، سرش رو به سمت چپ خم کرد، مظلومانه نگاهم کرد.
کامیار : الان آشتی؟؟!
- اره
دستاش رو باز کرد، خودم رو در آغوشش رها کردم. موهام رو نوازش کرد. به قول معروف دعوا نمک زندگی است، من
و کامیار هم توی شب اول زندگیمون نمک پاشی کردیم. از آغوشش بیرون آمدم.
کامیار : حالا پاشو برو صورتت رو پاک کن که دیگه تحمل این صورت ترسناک رو ندارم
- ترسناک!!!؟
کامیار : یه نگاهی به آینه بنداز
از روی تخت بلند شدم و جلوی آینه ایستادم، وایی خدا شکل جن شده بودم، ریمل و خط چشمم روی صورتم
ریخته بود، رژلبم دور دهنم پخش شده بود؛ انگار به موهام برق وصل کرده بودند، باید یه حموم برم. هنوز هم لباس
عروس تنم بود، رفتم سمت کمد، حوله ام رو برداشتم
- کامیار!
کامیار : جانم
- میشه زیپ لباسم رو باز کنی؟
از روی تخت بلند شد، پشت بهش کردم، زیپ لباسم رو کشید پایین
- حالا میشه بری بیرون
کامیار : چرا؟
- می خوام لباسم رو دربیارم
توی نگاهش شیطنت برق میزد، با لبخند از اتاق بیرون رفت، لباسم رو دراوردم و روی تخت رها کردم، وارد حموم
شدم... بعد از یه دوش حسابی، حوله به تنم کردم، از حموم بیرون امدم، کامیار با لباس راحتی روی تخت نشسته بود
با دیدن من لبخند زد
کامیار : آفیت باشه
romangram.com | @romangram_com