#پیغام_عشق_پارت_161
- چرا وحشی بازی درمیاری؟
کامیار : یعنی می خواهی بگی من حیوونم؟!
با حرص نفسی کشیدم، می خواستم برم سمت اتاق که دستم رو گرفت و کشید سمت خودش، با دست به
س*ی*ن*ه اش کوبیدم
- به من دست نزن
کامیار : تو زن من هستی، نزدیکی به تو حق منه، تو مال من میشی.
- کامیار لطفا دست از سرم بردار
کامیار : چیه دلت من رو نمی خواد؟ دلت دانیال جونت رو می خواد
- خفه شوو
عصبی شده بودم
کامیار : تمام مدت توی عروسی بی تاب بودی، چون هنوز به آمدن دانیال امید داشتی وقت بله گفتن مکث کردی!
وای وای داشتم از دستش روانی میشدم
- بسه کامیار بسه حواست باشه چی داری میگی مراقب حرفات باش.
کامیار : تو مراقب کارات باش بهت اجازه نمیدم مثل مینا باهام بازی کنی
پام رو، محکم روی زمین کوبیدم
- من غزالم نه مینا دیگه حالم از اسم دانیال و مینا بهم می خوره، بسه بسه.
فریاد کشیدم
- تو هیچ حقی نداری که به من توهین کنی و تهمت بزنی، بسه دیگه هر چی تحمل کردم، مینا رفته دانیال رفته.
آمدم سمتم، رفتم عقب
- نزدیک من نشوو
کامیار : تو هنوز دانیال رو دوست داری؟ با دیدن سبد گل دلت هوایی شد؟!
گلدون روی میز رو برداشتم و پرت کردم روی زمین، با سرعت رفتم توی اتاق و در رو بستم، پشت در روی زمین ولو
شدم، با دندون روی لبم فشار میاوردم تا صدای گریه ام بلند نشه. باران اشک روی گونه ام روان شد. صدای بسته
شدن در آمد این یعنی کامیار رفته بود، از روی زمین بلند شدم و خودم روی تخت پرت کردم، صدای هق هقم بلند
شد. قرار خوشبختی بود، اما شب شاد زندگی ام به اشک و آه ختم شد. به همین راحتی گند زده شد توی زندگی ام،
ازت متنفرم دانیال کاش مرده بودی و برام گل نمی فرستادی و عروسی ام نمیامدی. از گریه ی زیاد یه جورایای
بیهوش شدم...
حس کردم کسی داره موهام رو نوازش می کنه، با اینکه چشمام می سوخت اما بازشون کردم و با کامیار روبه رو
شدم، سرم رو عقب کشیدم و روی تخت نشستم.
romangram.com | @romangram_com