#پیغام_عشق_پارت_155
دیگه، اما الان همشون آمده بودند اینجا کنار من. رنگ چشمام بدجور خودنمایی می کرد.
شراره : وایی غزال، رژ لبت که پاک شد.
- دست خودم نیست استرس دارم
دریا : درکت می کنم، منم شب عروسی ام همش عرق می کردم
گلسا : بیخیال باش، امشب بهترین شب زندگیته
سر تکون دادم.
صوفیا : بیا برات رژ بزنم
- اوکی
رژ لب برام زد. چند تا نفس عمیق کشیدم، من باید آروم باشم، امشب شب من بود. یه شب خاص.
پریسا : بچه ها داماد امد
یهو قلبم ریخت؛ استرسم بیشتر شد.
گلسا : پاشو عروس خانم که عشقت آمد
از روی صندلی بلند شدم، توی آینه ی به خودم نگاه کردم. عالی شده بودم
صوفیا : شدی یه فرشته ی چشم سبز
دریا : فوق العاده شدی
شراره : یه عروس عالی و خوشگل
بهشون لبخند زدم.
بهشون لبخند زدم. بالاخره به آرزوم رسیدم و لباس عروس تنم کردم، بالاخره این شب رسید. لباسم سفید دوکلته
ی سنگ دوزی شده با دامنی پف دار که تور های کرمی رنگ داشت، بود. کفش های سفید پاشنه بلند توری به پا
داشتم، یه نیم تاج نقری رنگ هم روی موهام بود. آرایشم ملایم بود، از آرایش شلوغ اونم تو شب عروسی ام اصلا
خوشم نمیامد؛ کلی به آرایشگر امر و نهی کردم، چند بار حس کردم که می خواد اتو مو رو توی حلقم کنه. کامیار
وارد سالون آرایشگاه شد، توی اون کت و شلوار مشکی براق با اون پاپیون مشکی رنگ جذاب شده بود؛ داشت
میامد سمتم که گلسا بین من و کامیار ایستاد.
گلسا : همین طوری که نمیتونی عروس رو ببری.
کامیار : پس باید چکار کنم؟
گلسا : باج بده تا عروس رو بهت بدم
کامیار : باج؟؟!
گلسا : اره
بقیه ی دخترا هم کنار گلسا بین من و کامیار ایستادن؛ قیافه ی کامیار بامزه ی شده بود، منم خنده ام گرفته بود.
romangram.com | @romangram_com