#پیغام_عشق_پارت_153

شراره : پس اول کامیار بهت گفتم؟
- اره
شراره : خانواده اش چی؟
- باباش که مشکلی نداره، اما مامانش هنوز تو فکر میناست
دریا : ای بابا، مینا که رفته
شراره : خوب خاله ش دیگه
دریا : خاله میناست اما مادر کامیار باید طرفدار پسرش باشه
- حالا که نیست
شراره : اذیت نمیشی؟
- از چی؟
شراره : اینکه مامان کامیار هنوز به فکر میناست؟!!
- نه چرا بشم؟!
شراره : خوب کامیار روزی عاشق مینا بوده!!
- منم روزی عاشق دانیال بودم، اما از اون روزا گذشته، الان توی قلب من کامیار و توی قلب کامیار من هستم.
دریا : دقیقا، اون دوتا دیگه نیستن، این زندگی شماست ازش لذت ببرید.
لبخند زدم
- درضمن مینا هنوز هم یه دوسته برام اما یه دوست فراری
دریا : اره یه دوست فراری
شراره : الان مینا توی فرانسه پی عشق و حال اصلا ماها رو یادش نیست
دریا : شاید در حال عشق و حال باشه اما یاد ما هم می افته
شراره : از کجا معلوم؟
دریا : از حسم
باز خوب جای مینا مشخصه اما دانیال معلوم نیست کدوم قبری!! یعنی به گوشش رسید که من دارم با کامیار ازدواج
می کنم؟! خاله و شوهر خاله که خوشحال بودن از این ازدواج کلی بهم پای تلفن تبریک گفتن.
شراره : حالا عروسی کی هست؟
- دقیقا مشخص نیست اما آخرای تابستون
دریا : پس اول درس و بعد شوهر
لبخند زدم. شراره هنوز هم ناراحت بود که البته حق هم داشت، شراره قرار بود قبل از دریا ازدواج کنه.
شراره : می خواهی تهران زندگی کنید یا شیراز؟

romangram.com | @romangram_com