#پسرای_بازیگوش_پارت_303
(خداحافظ)
هر چی دیگه براش پیام فرستادم جوابمو نداد،اما زیاد مهم نبود تاچند روز آینده حتما میدیدمش تصمیممو گرفته بودم ،در،درستیش شکی نداشتم ،فردا قرار بود باپدرو مادرم دربابت این قضیه صحبت کنم،مطمئنن که اونا نه نمیوردن چون ،آرزوشون بود ازدواج کنمو سرو سامون بگیرم ،فقط از این میترسیدم پدرم سر موقعیت اجتماعیه خانواده ی پریچهر ایراد بیاره ...
امیرعلی"
کنارمامان تو مطب دکتر نشستم ،چه قدر از انتظار بیزارم...
قراره جواب آزمایشاتو نشون دکتر بدیم ،خیلیا برای بهبود این تومور بهمون امید دادن...
باصدازدن اسممون توسط منشی به اتاق دکتر رفتیم ،مردی تقریبا مسن با ریش پوروفسری لبخندی بهمون زدو ازمادر خواست صندلیی که نزدیکش بود بشینه ...
پوشه ای که تمام آزمایشات داخلش بودو روی میز گذاشتم،دکترم بدون معطلی برش داشتو با ابروهایی گره زده آزمایشاتو نگاه کردو گفت:
_خانوم از کی سرگیجه و سردردو حالت تهوع شروع شده!؟
_چند وقتی میشه...
دیگه گوش ندادم ،نخواستم که گوش بدم ،مرغ خیالم پرواز کرد؛به سال های گذشته،بچگی...
زمانی که مادر؛فقط مادر بود...
زمانی که هیچ آغوشی امن تراز آغوش مادر نبود.
چقدر خاطرات دوربودن...
_امیر علی؟!
مادربود که صدام میزد ،باافسوس نگاهش کردمو گفتم:
_جانم؟!
از روی صندلی بلندشدو گفت:
romangram.com | @romangram_com