#پسرای_بازیگوش_پارت_240
_آااای نمیخواد،یه چیزی بیار ببندمش...
میلاد سمت اتاقش رفتو گفت:
_مرخصی بی حقوق برات رد میکنم،پاشو دیگه!
یکدفعه باضرب از جام بلندشدمو گفتم:
_خدایی؟
حسین باتعجب نگاهم کردو ،پس گردنی جانانه ای بهم زد...
حسین_خعـــــلی گشادی
پشت گردنمو ماساژ دادم...
_چرا میزنی؟!
حسین،سری برام تکون دادو سمت اتاقش رفت.
منم رفتم رو کاناپه لم دادمو فیلمی رو که تازه خریده بودمو تو دستگاه گذاشتم...
میلاد"
سرمو روی میزگذاشتم،خیلی خوابم میومد،امروز روز کسل کننده ای بود،بدون منشیم که دیگه سخت تر شده بود...
باید حتما تو امامزاده کار،برای استخدام منشی،آگهی میدادم...
گوشیه شرکت زنگ خورد...
_الو؟
_سلام،وصل کنید آقا میلاد...
romangram.com | @romangram_com