#پسرای_بازیگوش_پارت_217

امیر علی"

چند هفته ای بود که از احمدی خبری نداشتیم ،جاش توی شرکت خیلی خالی

بود ،مخصوصا برای دریا.
میلاد برای این که لنگ نمونیم،یه منشی استخدام کرده بود،از این افاده ایا بود،دریا ازش خوشش نمیومده ،باهاش نمیساخت....
امروز دوباره قرار بود بریم خونه ی ننه قمر،به عادت این چند وقت،سه روز درمیون،به مرجان سر میزدیم باهامون اُخت شده بود،دیگه به حیاط خیره نمیشد،نمیخندید،حرف نمیزد،اما بهتر از روزی که دیده بودمش شده بود،فقط از دست رضا غذا میخورد،ماهم همزمان با غذا خوردنش با حسین دلقک کاری میکردیم تابالاخره ،یه لبخندی بزنه،اما هر بار ناامید ترمون میکرد
چند تا بشکن جلوم زده شد،حسین بود....
_پاشو بریم.
_کجا؟
_خونه ننه قمر
_الان؟
_آره
_هنوز سه ساعت مونده به پایان وقت کاری!
_رئیــــسمونم قراره بیاد.
_میلاد؟
_آره
از سرصندلی بلند شدمو میز و دور زدمو گفتم:
_اونو کی دعوت کرده؟

romangram.com | @romangram_com