#پسرای_بازیگوش_پارت_195

همگی زدیم زیر خنده ،اما رضا درست نشستو دست گذاشت روی خشتکش...
_تو غلط میکنی ،دستت بهم بخوره ،نابودت میکنم.
از خنده زیاد،دهنم خشک شده بود..
امیر علی اروم اروم نزدیک رضا میشدو براش چشم ابرو میومد،رضا یکدفعه مثل فشنگ از جا کنده شدو به اتاقش پناه آوردو درب قفل کرد...

قهقهمون به آسمون رفت...
زندگی یعنی همین ،شادی های خیلی کوچیک،زندگی یعنی جمع پنج نفرمون،که بادنیا عوضش نمیکنم....
گوشی تو جیبم لرزید،بیرونش اوردم،اسم احمدی رو گوشی افتاده بود،تماس وصل کردم،اما فقط صدای گریه و جیغ میومد...
بند دلم پاره شد،تو سرم مدام تکرار میشد که چه اتفاقی افتاده!
_الو خانوم احمدی!
فقط صدای ناله و شیون میومد،امیر علی نزدیکم شدو گفت:
_چی شده؟
بااسترس جوابشو دادم،
_نمیدونم.
چند باردیگه صداش زدم،اما باز جوابم ،ناله شیون بود،امیر علی گوشی رو از دستم کشید،اسم نازنینو فریاد میزد،یکدفعه صورت امیرعلی سفید شد
فریاد زد...
_یا عــــــلی...
حسین_چی شده امیر علی؟!
همزمان که سمت اتاقش میرفت جواب حسینو داد...

romangram.com | @romangram_com