#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_271
درحالى كه اشك در چشمام جمع شده بود گفتم
_ خيالت راحت .. نميگم ..
و درحالى كه پشتمو بهش كرده بودم تا از رستوران برم بيرون با صداى لرزانى گفتم
_ اميد وارم خوشبخت بشى !
نتونستم جلوى خودمو بگيرم و بدون اينكه منتظر جوابى از طرف دنيا بمونم از رستوران امدم بيرون و گريه كنان به سر خيابان رفتم ... صداى هق و هق گريه ام خيابان را پر كرده بود و توجه تمام ادم هاى اطرافم كه در خيابان مشغول قدم زدن بودن را به من جلب كرد ... دلم ميخواست بميرم ... اين حق من نبود ... مگه من چه گناهى كردم كه خدا پندارو سر راهم قرار داد ... مگه من چيكار كردم ! ... اين بار دوم بودش كه پندار بهم دروغ گفت و سرمو شيره ماليد
اما اين دفعه باهاش كنار نميام ...
همين امشب براى هميشه تركش مى كنم ...
با عصبانيت قدم هاى بلندى برداشتم و سرخيابان ايستادم جايى كه تو ديد تاكسى ها باشم ...
از تاكسى پياده شدم
با نوك انگشتام اشكامو پاك كردم و نفس عميقى كشيدم و وارد خونه شدم ... تند تند از پله ها بالا رفتم تا به واحدى كه دست ما بود رسيدم
در نيمه باز بود ... درب را با شدت هول دادم كه محكم به ديوار برخورد كرد وباصداى وحشت ناكى كه از خودش توليد كرد توجه همه رو سمت من جلب كرد ... با اخم وارد خونه شدم
_ترانه_ چته صحرا ؟
جوابى ندادم و تند تند از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم و مشغول جمع كردن وسايل و چمدانم شدم ...
انتظار داشتم هرلحظه پندار بياد تو با نگرانى ازم دليل اين همه عصبانيت رو بپرسه اما اين كارو نكرد ... چشمام از اشك همه جا رو تار ميديد و درست نفهميدم چيكار دارم ميكنم ولى درعرض چند دقيقه تمام وسايلم را جمع كردم .. همينطور كه در حال بستن زيپ چمدونم بودم تند تند زيرلب زمزمه مى كردم
_ خدا لعنتت كنه .. خدا لعنتت كنه
romangram.com | @romangram_com