#پایان_تلخ_پارت_340
_چیزه ... آهان ... من لباسامو پوشیدم و چون دیر وقت بود گفتم بمونم همین جا که دیدم روی اپن شیشه نوشیدنی غیر مجاز بود ... فکر کنم اثرات مشروبیه که خوردی ... برا همون چیزی یادت نیست ...
حتما همین بود ... آره یه چیزایی از نوشیدنی غیر مجاز خوردنم یادم اومد ... سرمو به نشونه تایید تکون دادم و گفتم :
_سرم خیلی درد می کنه !!
مشغول چیدن میز شد و گفت :
_بهتره یه دوش بگیری ... بعد از صبحونه بهت یه مسکن می دم دردت کم بشه ...
سرمو به نشونه باشه تکون دادم و برگشتم سمت اتاقم تا دوش بگیرم ...
*
با اشاره مرد قوی هیکل و سبزه ای که کنار مرد عرب سفید پوش ایستاده بود روی صندلی نشستم این خودش غول تشنیه برا خودش بادیگارد می خواد برا چی دیگه ؟! با اخم نگاش کردم که لبخند کریهی زد و با لهجه ای که داشت گفت :
_من راشد هستم ...
سری تکون دادم و حرفی نزدم که گفت :
_پولا آمادس ...
عذاب وجدان لحظه ای ولم نمی کرد ... اما من برای محافظت از جون مادرم ، سروش و عسل مجبور به انجام این کار بودم ... دیگه حتی خدایی نداشتم که ازش بخوام کمکم کنه ... که بگم منو ببخشه ... و فقط درمونده به خونواده هایی فکر کردم که دربدر دنبال دختراشون بودن و دختراشون قرار بود تا سه ساعت دیگه از کشور خارج بشن ... و من فقط با مخالفتای زیادم تونسته بودم خودمو از بردن دخترا تا لب مرز معاف کنم اما گرفتن پولا و رسوندنشون به دست بشیری به عهده من بود ...
romangram.com | @romangram_com