#پایان_تلخ_پارت_338
باز اعصابم تحریک شد ... حس خوبی به آخر این ماجرا نداشتم ... فقط تو دلم آرزو کردم هر چی زودتر این قضیه تموم بشه ... گوشیمو روی میز پرت کردم که سُر خورد و لبِ میز ایستاد ... از جا بلند شدم و وارد آشپزخونه شدم ... از تمیزی برق می زد ...
لبخند نا آرومی زدم و در کابینت پایینی رو باز کردم ... شیشه مشکی رنگ رو کشیدم بیرون و در کابینت بالایی رو باز کردم ... یه گیلاس خوشرنگ نسبتا بزرگ برداشتم و روی اپن گذاشتم ... مگه حرام بودن این نوشیدنی مهم بود ؟؟؟ مگه خدا دیگه منو نگاه می کرد که ببینه دارم از چیزی که حرام می دونه استفاده می کنم ؟؟!! اگه می دید منو از این باتلاقی که توش افتادم نجاتم می داد نه اینکه بیشتر توی باتلاق هلم بده ...
در شیشه رو باز کردم و با دست و دلبازی گیلاس رو تقریبا پر کردم ... گیلاس رو توی دستم گرفتم و به برچسب روی شیشه نگاه کردم ... شصت درصد الکل ... و این یعنی خیلی !! در شیشه رو بستم و خیره شدم به مایع خوشرنگ توی گیلاس ... قیافش آدمو وسوسه می کرد اما بوش !!! یه نفس همشو سر کشیدم که بوش اذیتم نکنه ...
اما بدتر معدم اذیت شد ... گلوم سوخت ... چهرم در هم شد ... به زور قورتش دادم و گیلاسو کوبیدم روی اپن ... پس چرا ذهنم آروم نگرفت ؟؟ دوباره گیلاسو پر کردم و یه ضرب رفتم بالا ... صدای سروش توی ذهنم جون گرفت :
_من کاری با مسائل شرعیش ندارم ... واسه سلامتیت بده...
لبخندی روی لبم نشست ... منم کاری به مسائل شرعیش ندارم ... البته دیگه ندارم !!! اما به سلامتیمم دیگه کاری ندارم ... پوزخندی زدم و شل و وارفته از آشپزخونه رفتم بیرون ... خودمو انداختم روی کاناپه و چشمامو بستم ... مثل دیوونه ها زدم زیر خنده !! الکل کار خودشو کرده بود...
*
با سر درد بدی از جا بلند شدم و نگاهی به اطرافم انداختم ... فقط یه شلوارک تنم بود و روی تختم بودم ... کمی فکر کردم تا یادم بیاد من دیشب کجا خوابیدم ... اما از بعد از شام دیگه هیچی یادم نیومد ... پتو رو از روی خودم کنار زدم و از جا بلند شدم ... از توی آشپزخونه صدا میومد ... از اتاق بیرون رفتم و با سر گیجه به طرف آشپزخونه قدم برداشتم ...
چشمام سیاهی رفت ... دستمو به لبِ اپن گرفتم و چشمامو بهم فشردم که صدای عسلو شنیدم :
_امیرحسین حالت خوبه ؟؟
چشمامو باز کردم و نگاش کردم که نگران نگام می کرد ... با شک گفتم :
_تو دیشب اینجا بودی ؟؟
romangram.com | @romangram_com