#پایان_تلخ_پارت_320


_به من دروغ نگو ...

کلافه گفتم :

_گفتم خوبم ... انقدر گیر نده !!

با خنده گفت :

_خیلی خب جناب برج زهرمار ... استراحت کن !! فردا می بینمت ... فعلا !!

و بدون اینکه منتظر جواب باشه قطع کرد ... پوزخندی به سادگی خودم زدم و گوشیو روی میز پرت کردم ... چرا من باید اینقدر ابله باشم که با حرف بشیری تازه به عسل مشکوک بشم ؟؟

" عادی رفتار می کنی ... نباید بزاری کسی از اینکه کجایی و چیکار می کنی با خبر بشه ... حتی اعضای خونوادت ... بخصوص اون دختر ... حس خوبی بهش ندارم !! "

دو مرتبه صدای آلارم گوشیم بلند شد ... سریع گوشیو از روی میز برداشتم و با دیدن شماره بشیری بی تعلل جواب دادم :

_الو ؟؟

_ماشین جلوی در پارکه ... یه وَن مشکی !! با کلید یدکی که بهت دادم می بریش به آدرسی که میگم ...

باشه !!!

و تماس قطع شد ... گوشیمو توی جیب شلوارم گذاشتم و از جا بلند شدم ... با اضطراب به طرف در رفتم ... نفسمو محکم فرستادم بیرون و درو باز کردم ... از خونه خارج شدم ... کوچه تاریک بود و صدای جیرجیک ها سکوت فضا رو می شکافت ... همونطور که گفته بود یه وَن مشکی زیر درخت بید مجنون بزرگی که کنار در خونه قرار داشت پارک شده بود ...


romangram.com | @romangram_com