#پایان_تلخ_پارت_308


با ذوق اومد سمتم و دستشو دراز کرد سمتم و گفت :

_وایی قربان چقدر خوشحالم شما رو می بینم ...

وقتی دید صاف ایستادم و با اخم نگاش می کنم خودش دستمو توی دستش گرفت و گفت :

_آقای نیک نژاد من تموم عکساتونو دیدم ... من عاشق استایل شمام ... باورم نمیشه دارم از نزدیک می بینمتون ...

لبخندی مصنوعی زدم و فقط گفتم :

_ممنون ...

دستمو ول کرد و توی جیبش دنبال چیزی گشت ... متعجب به حرکات تندش نگاه می کردم که گوشیشو از جیبش بیرون کشید و کنارم ایستاد ... دوربینشو اورد و گفت :

_اجازه می دین باهاتون عکس بگیرم ؟؟

فقط تونستم سرمو تکون بدم ... عکسی گرفت و روبروم ایستاد ... با ذوق گفت :

_خیلی ممنون آقای نیک نژاد ... من همیشه آرزوم دیدن شما بود ...

لبخندی زدم و گفتم :

_ممنون ... می بخشید من عجله دارم باید برم ...


romangram.com | @romangram_com