#پایان_تلخ_پارت_255

کلافه از جام بلند شدم و از اتاقش خارج شدم ... رفتم سمت تردمیل و روش ایستادم ... روشنش کردم ... به حالت قدم زدن پاهامو روش حرکت دادم ... سروش هم نزدیکم شد و نگاهش به زمان سنجی بود که با بند به گردنش آویزون کرده بود ... بعد از حدودا ده دقیقه که حس کردم بدنم گرم شد و شروع به عرق ریختن کردم سروش گفت :

_تندش کن ...

دکمه های لمسی روی صفحه تردمیلو لمس کردم ... سرعتش تندتر شد و من به حالت دویدن روش حرکت می کردم ... حدود بیست دقیقه بی وقفه فقط داشتم می دویدم ... دیگه خسته شده بودم خواستم غر بزنم که سروش از قیافم فهمید و انگشت اشارشو به نشونه هیس روی بینیش گذاشت و گفت :

_تندتر ...

کلافه گفتم :

_بابا خسته شدم خب ...

سروش نگاهشو از زمان سنجش گرفت و با اخم به من دوخت ... بدون اینکه حرفی بزنه خودش سرعتشو بیشتر کرد ... منم با نفس نفس مجبور شدم تند تر روی تردمیل بدوم ...

*

در حالیکه با نفس نفس تعداد شنایی که می رفتمو می شمردم صدای آلارم زنگ گوشیمو شنیدم ... سه تا دیگه مونده بود ... با بدن و صورتی پر از عرق و نفس نفس شمردم :

_صدو چهل و هشت ... صدو چهل و نه ... صدو پنجاه !!

و خودمو همونجوری روی شکم انداختم رو زمین ... مامان با خنده از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:

_گوشیت خودشو کشت پسر ...

با نفس نفس سرمو بلند کردم و دیدمش که سینی بدست اومد سمتم ... لیوان آب پرتغال توی سینی بهم چشمک می زد ... فعلا آب پرتغال واجب تر از شخص پشت خط بود ... مامان کنارم رو دو تا پاش نشست و لیوان آب پرتغالو برداشت و گرفت سمتم ... نشستم و لیوانو ازش گرفتم ... یه نفس سر کشیدم که با خنده گفت :

romangram.com | @romangram_com