#پایان_تلخ_پارت_249

بدون اینکه نگام کنه یا توضیحاتشو قطع کنه دستشو انداخت دور گردنم ... در همون حالم داشت برای پسری که روی تردمیل بود یه سری نکاتو توضیح می داد ... دستامو تو جیبام فرو کردم و منتظر شدم توضیحاتش تموم بشه ... حرفاش که تموم شد پسر سری به نشونه فهمیدن تکون داد و همونطور که نگاش به صفحه دکمه های لمسی تردمیل بود گفت :

_رو چشمم آقا سروش ... فهمیدم ...

سروش دستی به شونش زد و گفت :

_خوبه ...

چرخید سمتم و با لبخند گفت :

_تو اینجا چیکار می کنی جغله ؟!

لبخندی زدم و به اتاقش اشاره کردم و گفتم :

_بریم تو اتاقت آقا مربی ؟!

قدم برداشت سمت اتاقش ... منم که تقریبا تو بغلش بودم دنبالش راه افتادم ... با اخم گفت :

_ناهار خوردی نکبت ؟؟

با لبخند گفتم :

_آخ که من دلم تنگ ناهار خوردن کنار تو شده بود ...

با رسیدن به اتاقش دستشو از روی شونم برداشت و در اتاقشو باز کرد ... کنار ایستاد تا برم داخل رفتم داخل ، پشت سرم اومد و درو بست ... نشستم روی مبل کنار میزش ... رفت سمت میزش و تلفنشو برداشت و شماره ای گرفت و گذاشت در گوشش ... بعد از چند دقیقه شروع به صحبت کرد :

romangram.com | @romangram_com