#پایان_تلخ_پارت_233
_پس فعلا ...
_فــــــعلا !!!
دیگه حتی روی زبونم نمی چرخید به جای فعلا ، بگم یا علی !!!
*
دستامو روی میز گذاشتم و توی هم حلقه کردم ... نگاهی به اطرافم انداختم ... جای شیکی بود ... یه کافی شاپ کاملا مشکی و نیمه تاریک ... با صداش چشم از اطراف گرفتم :
_گفتی می خوای منو ببینی !!
نگاش کردم ... داشت می خندید ... لبخند کجی زدم و گفتم :
_دیدن نداری تو ...
یهو پام از زیر میز لگد شد ... اخمی که خواست روی پیشونیم بشه رو پس زدم و زل زدم تو چشمای شیطونش ... شونه ای بالا انداخت و حرفی نزد ... گارسون نزدیک شد و سفارشا رو گذاشت روی میز و ازمون دور شد ... عسل دستشو برد سمت جامها و اول مال منو گذاشت جلوم بعدم مال خودشو برداشت و سینیو هل داد اونطرف تر ...
با قاشق شروع به همزدن شکلاتای روی بستنیش کرد و با سر به جام من اشاره کرد و گفت :
_بخور دیگه ...
با قاشق کمی بستنیمو هم زدم و شروع به خوردن کردم ... نگاش کردم که چطور با ناز و آروم می خورد ... ناخودآگاه لبخند زدم و آروم گفتم :
_عسل ؟؟؟
romangram.com | @romangram_com