#پایان_تلخ_پارت_230


*

صدای مامان روی اعصابم بود :

_امیر ... مامان ، پاشو دیگه ... نمازت قضا میشه ...

پتو رو بیشتر روی سرم کشیدم و با بدخلقی گفتم :

_به درک ... بزار بخوابم ...

صداش دلخور شد :

_اینجوری حرف نزن امیرم خدا قهرش می گیره ...

توی دلم پوزخند زدم ... مگه قهر خدا دیگه چه شکلیه ؟! خدا با من قهر بود و من نفهمیدم ... خواب آلود گفتم :

_ول کن مامان ... خوابم میاد ...

چیزی نگفت ... صدای پاشو که از اتاق بیرون می رفت شنیدم ... با صدای بسته شدن در از زیر پتو بیرون اومدم و به سقف خیره شدم ... طولی نکشید که خوابم برد ...

*

با تردید به اسمش نگاه کردم ... دیگه حتی خدا رو هم نداشتم که بگم الهی به امید تو ... دستمو روی دکمه سبز فشردم و گوشیو گذاشتم در گوشم ... بعد از سه تا بوق جواب داد ، صداش پر از ناز بود:


romangram.com | @romangram_com