#پایان_تلخ_پارت_207

_بسلامت ...

درو بستم و ماشین ازم دور شد ... نگاهی به نمای رستوران انداختم ... یه رستوران نسبتا بزرگ با نمای کاملا شیشه ای ... دستی به لباسم کشیدم و وارد رستوران شدم... اطرافمو از نظر گذروندم ... نگاهی به ساعتم انداختم ، ده دقیقه دیر کرده بودم ... میزا تقریبا پر بودن و همه در سکوت و صدای ملایم موزیک داشتن ناهار می خوردن ... آروم راه افتادم بین میزا و نگاهمو چرخوندم اطراف که دیدمش ... پشت یه میز آخر سالن نشسته بود و داشت با ناز آب می خورد ...

نزدیکش که شدم متوجهم شد ... دستی توی موهام فرو کردم ... از جاش بلند شد و با لبخند دستشو دراز کرد سمتم و گفت :

_سلام ... خیلی خوشحالم که اینجا می بینمتون ...

لبخندی زدم و بی توجه به دست دراز شدش گفتم :

_سلام ... برای من هم باعث خوشحالیه ...

بدون اینکه تغییری توی صورتش ایجاد بشه دستشو پس کشید و گفت :

_بفرمائید خواهش می کنم ...

و به صندلی رو به روش که پشت به جمعیت بود اشاره کرد ... صندلیو عقب کشیدم و نشستم ... خودشم نشست ... با لبخند دستاشو تو هم حلقه کرد و گفت :

_ممنون که دعوتمو قبول کردین ...

هشدار گونه گفتم :

_درخواست ...

با ناز و آروم خندید و گفت :

romangram.com | @romangram_com